اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
831
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
جلّ بر خواند بود . خادم گفت روى سوى من آورد و مرا گفت يا پسر ، آيتى از كتاب خداى عز و جلّ برخواندم و از چندين بلا برستم . بدين معنى سخن بسيار است بزرگان را چه جايهاى ديگر ياد كنيم . درويشى چنين گويد روزى عليان را ديدم اندر بازار بر چوبى نشسته و چوبى تازيانه كرده ، و كودكان ورا سنگ همىزدند و وى مىگفت : يا سادتى لا تضربونى فى موضع تدمى ثيابى فيمنعنى عن خدمة ربى . كودكان را گفتم چرا همىزنيدش . گفتند ديوانه است . به نزديك وى فراز آمدم و گوش داشتم . سخن وى سخن ديوانگان نبود . كودكان را بانگ برزدم و دور كردم . مرا گفت : يا هذا ما اردت منهم كانوا يفرحون بضربى فكنت ارجو ان يغفر لى ربى بسرورهم فقلت يا سيدى الناس يقولون انك مجنون و ما هذا كلام المجانين فقال انا مجنون عن معصيته و لست بمجنون عن معرفته فقلت له او تعرف الله تعالى فقال بلى فقلت ما حالك مع المولى فقال و الله ما جفوته منذ عرفته فقلت له منذ متى عرفته فقال منذ سمونى مجنونا . « قال سهل : سبحان من لم يدرك العباد من معرفته الا عجزا عن معرفته » . گفت : پاك است آن كسى كه اندر نيافتند بزرگان از معرفت وى مگر عجز از معرفت وى . و اصل اين سخن آن است كه اهل اصول اندر اين طعن كردند و مر اين طايفه را به ضلالت و بدعت و كفر و جهل منسوب كردند ، از بهر اين سخن كه ايشان گفتند معرفت خداى عز و جلّ مر بنده را آنگاه درست گردد كه از معرفت عاجز گردد . گفتند اين كفر باشد از بهر آنكه عجز از معرفت نفى معرفت واجب كند ؛ و هرگز روا نباشد كه عاجز از چيزى مر آن چيز را واجد باشد يا بر آن چيز قادر باشد ، از بهر آنكه عجز از چيزى و قدرت بر وى ضديناند ؛ و الضدان لا يجتمعان . پس چون خلق از معرفت وى عاجز باشند عارف نباشند ، و چون به خداى عز و جلّ عارف نباشند جاهل باشند ؛ و جهل به خداى كفر است . و نيز چون معرفت عجز از معرفت باشد چنان باشد معنى وى ، [ و الله اعلم ] كه معرفت نه معرفت باشد ، و عارف نه عارف باشد ؛ و اين تناقضى ظاهر است . و نيز چون گوييم كه معرفت عجز است از